تولد
سالها پیش در چنین لحظه ای دنیا مرا به دامان خویش دعوت کرد
و به من فهماند میهمان ناخوانده نیستم...
و امروز من همچنان در پی آنهایی هستم
که منتظرم بودند و بهانه ای برای بودنم....
سالها پیش در چنین لحظه ای دنیا مرا به دامان خویش دعوت کرد
و به من فهماند میهمان ناخوانده نیستم...
و امروز من همچنان در پی آنهایی هستم
که منتظرم بودند و بهانه ای برای بودنم....
که جریانم از اوست... مسیر من اگر پاک باشد ، اگر صاف... یا اگر گل آلود باشد و ناهموار... من به جرأت جریان یک قطره ، ایمان دارم. سرچشمه من مظهر زلال هاست... و من به قدرت این ایمان تا نهایت... ایمنم !
به نام سرچشمه من
دوست من کجا؟
دنبال چیزی می گردی؟
خدا؟!...
حواست را جمع کن،
خیلی دور نرو،
همین جا...
همین نزدیکی ها...
اینجا بگرد...
من بوی خدا را حس می کنم...
طعم خدا را می فهمم...
من او را لابه لای رنگهای مدادرنگیم پیدا کردم
وقتی یاس های حیاط کوچکمان را بوییدم
و وقتی کلوچه خوشمزه مادربزرگ را خوردم...
وقتی به دنبال پرواز یک پرنده به آسمان نگاه کردم...
و چشمهایم طاقت نورهای خورشید را نیاورد
چشمهایم را بستم
و همان لحظه خدا را دیدم...
وقتی سنگهای رودخانه، پایم را قلقلک داد
وارد جریان یک آب شدم...
دستهایم را تا نیمه بالا بردم
و محکم ایستادم...
یک قدم جلوتر.
نترس.
آب را حس کن.
من آب را حس کردم
وخدا آنجا بود...
لابه لای آن سنگها
و مسیر آن جریان...
و او بود که برایم لذت می ساخت
و مرا می خنداند...
او مرا می ترساند
وبعد می گفت نترس...
فقط شوخی بود!
وقتی پنجره را باز کردم
چشمهایم هوا را دید
و منظره را بویید...
من کفشدوزک را دیدم
که میان اتصال دو ساقه سبز
نشسته بود و
تاب می خورد
وپروانه را
که از روی برگ پهن آن گل سفید
سر می خورد
وخدا را دیدم
که از میان یک غنچه نیمه باز
برایشان دست تکان میداد...
من خدا را درون آسفالت خیابان می بینم
مثل یک اتفاق شفاف
که در برق دو چشم خیس تبلور می کند
و روی آینه راه می روم
آرام و با احساس...
و مواظبم که ترک نخورد
نمی خواهم چند تا شوم...
خدا با دیدن نقاشیهایم
وخواندن شعرهایم
لبخند می زند
و مرا...
مهربانتر از مادرم
نگاه می کند!
مهربانی او
در پشت هر گرفتن و دادنی
و هر غم و شادی
مثل یک ستاره
سوسو می زند...
باید چشمهایم را برای دیدن ستاره ها
باز کنم...
آسمان بهترین چشم انداز من است
آسمان یعنی:
سرت را بالا بگیر
و به پاس هرچه وسعت و زیبایی
و آزادی...
لبخند بزن.
امروز در کلاس
خدا خودش را
روی تخته
کلمه به کلمه
به من نشان میداد
و می گفت:
بفهم.
وقتی بفهمی دیگر نیازی نیست یاد بگیری
وقتی بفهمی خسته نمی شوی
فقط بزرگ می شوی...
.
.
.
وقتی بزرگ شدم
تازه خدا را فهمیدم!
من خدایم را از پرتگاه دره های مسلمانی
نجات دادم
و به عبادتگاه امن و راحت خویش بردم
هذب من عشق است
قبله من امید
و نماز من
نجواهای عاشقانه روحم...
او همیشه با من است...
پشت هر نگاهی
هر حرفی
هر اندیشه ای
و هر وجودی...
پشت هر عطر و طعم و رنگی
و شاید هر بوسه ای...!
خدا برای کشیدن انحنای یک لبخند
و اختلاط دو تن برای یک آغوش
عشق را معماری می کند...
خدا،
پشت حس گرم تلاقی دو دست
و در امتداد دوخته شدن مسیر دو نگاه
دخالت دارد...
من خدا را
هر جا که باشد
پیدا می کنم...
گویی دور است
گویی در قعر افق گم شده است...
.
.
.
اما در تپش روح من است.
هر وقت که با خودم مهربانم
و هر وقت که خودم را خوب می فهمم
آشکارتر می شود...
روزی که در آغوش او باشم
و از خستگی هایم رها شوم
عاشقانه ترین روز عالم است...
آرمیدن در آغوش گرم عشق
و نوازش دستهایی که مرا از خود بیخود کند
و تن پوش تنهایی را با سرانگشتان آرامش بدرد
حجمه ی عظیمی در من نهفته است
که نمی شناسمش!
خسته ام...
از هر چه حجم و بعد خسته ام
از تحمل این اوزان وهمناک خسته ام
یک اتفاق...
یک اتفاق باید
که فرو ریزد حصار های مرا
و دور کند از من
این حس سنگینی را
یک اتفاق...
یک اتفاق شاید
نوید دهد رستن یک غنچه شاداب را
لابه لای ابرهای خیس آبی
یک غنچه با تمام زیبایی...